تبليغاتX
مجدالدّین

مجدالدّین

با مردان و زنان همیشه دلاور شهرم

به نام خدا

گاهی اوقات هنگام رانندگی در سطح شهر به حرکت زشت و ناپسندی بر می خوریم که سخت رنجیده و آزرده خاطر می شویم و چاره ای جز حرص خوردن و آه کشیدن نداریم و آن پرتاب آشغال از طرف سرنشینان خودروی که جلوتر از ما در حرکت است به بیرون می باشد، و ما در مقابل عملی انجام شده قرار می گیریم که ناخودآگاه تسلیم می شویم و امکان اینکه پا بر گاز ماشین بگذاریم و شخص و ماشین خلاف کار را دنبال کنیم برای مان مقدور نیست چون تبغات ناخوشایندی دارد که از جمله ی آن ها تصادفات یا درگیر شدن یا نقض مقررات رهنمایی و رانندگی است. 

پرتاب شیئ یا ته مانده ی غذا یا دستمال کاغذی یا پوست میوه یا بطری آب و نوشابه از داخل اتوموبیل به فضای خارج و به سطح کوچه و خیابان عملی است که قابل بخشش نیست و بی تعارف این رفتار چه از طرف بزرگتر ها و چه کوچک ترها باشد ریشه در آداب و فرهنگ خانواده دارد و آنچه در این کار غیر فرهنگی و غیر بهداشتی به چشم می خورد جایگاه ما بزرگتر ها در پشت این قضیه است که می بایستی بیشتر به آن نگریست هرچند این روزها بخاطر تلاش معلمان و آموزش آموزگاران در مدارس به دانش آموزان شاهد این مسئله هستیم که کودکان مان توجه ویژه ای به نوع رانندگی ما بزرگتر ها دارند و عملاً ما را در بهتر رانندگی کردن و رعایت قوانین و مقررات راهنمایی و رانندگی کمک می کنند و  توصیه های ایمنی را کنار گوشمان زمزمه می کنند و حتماً سفارشات آموزگاران و معلمان پرورشی را در مورد رعایت بهداشت محیط و جامعه و اینکه ریختن آشغال در معابر به نوعی گناه است را مد نظر قرار می دهند.

اما به راستی ما پدر و مادرها چگونه به این قضیه می نگریم و فرزندان مان را چگونه آموخته ایم که هرگاه در ماشین به تناول غذا یا حتی شکلات و آب میوه مشغول شدند با دور ریز آن ها که شامل پوست آب نبات یا پوست آب میوه یا غیره است چه کار باید بکنیم ؟ آیا فکری برای این آشغال ها در ماشین کرده ایم آیا جایی در ماشین های مان برای آشغال در نظر گرفته شده است؟ یا اینکه طراحان خودروها اصلاًٌ به این مسئله اهمیت نداده اند شاید هم مقررات راهنمایی و رانندگی با مصرف خوراک در ماشین هنگام حرکت منافات داشته باشد البته این مسئله در باره ی راننده کاملاً صدق می کند اما دیگر سرنشینان چطور؟ و چرا با این مسئله بی اهمیت برخورد شده و آیا تعبیه یا قرار دادن محیطی کوچک و مناسب به منظور نگهداری آشغال تا رسیدن به مقصد کار سخت و محالی است؟

دوستی دیگر پیشنهاد جالبی داشت و آن این بود که می گفت یکی از موارد امتحانات عملی و کتبی راهنمایی و رانندگی در هنگام اخذ گواهینامه می تواند تاکید بر این مورد باشد که ریختن آشغال از درون ماشین به بیرون جریمه های سنگین در پی خواهد داشت، هم به دلیل کثبف نمودن سطح معابر و خیابان ها و هم به علت پرت شدن حواس رانندگان پشت سری و هم به خاطر اهانت به فرهنگ دیگر شهروندان.

آنچه بیشتر مورد نظر برادران مشفق و بنده در ارائه ی این نوشته است رفتار ما بزرگ ترها با کودکان و فرزندان مان در این زمینه است که تا چه اندازه با آنان کارهای فرهنگی کرده ایم و آیا جلوی روی آنان مبادرت به کشیدن سیگار می کنیم؟ و آیا خودمان در حضور کوچک ترها از داخل ماشین آشغال به بیرون پرت می کنیم و آیا کیسه زباله یا سطل کوچک آشغالی برای این منظور در خودروی خود قرار داده ایم؟ و در کل موضع مان در برابر کسانی که به حریم بهداشتی و فرهنگی جامعه تجاوز می کنند چگونه است و آیا رفتاری که در حضور فرزندان مان داریم و عکسل العمل هایی که به نوع رفتار و کردار دیگر شهروندان جامعه چه خوب و چه غیر اخلاقی از خود نشان می دهیم بار آموزشی دارد یا نه و می تواند کلاس تربیتی و آموزشی با ارزش و قابل قبول برای فرزندان مان و آینده اشان باشد؟ 

تقاضایی که به عنوان یک شهروند از همشهریان عزیز می رود این است که بزرگتر ها کمی بیشتر به این مسئله اهتمام بورزند و کودکان و نوجوانان خود را بیاموزند که شهر پاک یعنی نابودی مگس و دیگر حشراتی که در انتقال کثافات و انواع بیماری ها سهم بسزایی را ایفا می کنند و رعایت بهداشت یعنی از بین رفتن موجودات موذی که در جداول خیابان ها و زیر پل ها زندگی می کنند و خودمان با رعایت مسایل بهداشتی و عمل به انجام ندادن کارهای خلاف از جمله پرتاپ نکردن آشغال به سطح خیابان عملاً به کوچک ترها نشان دهیم که می توان با فرهنگ غنی شهرنشینی و ادب خانوادگی به جنگ مشکلات و برخی نارسایی های شهری رفت و با توجه به این رفتار های برخاسته از آیین غنی اسلام که هم صرفه جویی را مورد توجه قرار داده و هم بهداشت و نظافت را می توانیم شهری پاک با مردمی پاک بین و پاک رفتار و پاک اندیش داشته باشیم.

با آرزوی اینکه در محیط خانواده به این مسائل فرهنگی و بهداشتی اهمیت بیشتری داده شود و به امید آن روزی که سطح خیابان های شهر کازرون عاری از هر گونه آشغال وکثافات باشد و شاهد روزی باشیم که هر پدر و مادری به عنوان اولین معلم، کلاس درس فرهنگ و ادب خود را در محیط خانواده راه اندازی کنند و هر شهروند خود به عنوان یک مسوؤل بهداشتی عمل کند تا فرهنگ والای کازرونی با سهل انگاری بزرگ ترها آسیب نبیند.

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 21:23  توسط بهادر ریاضی  | 

 

اگر زندگی را نمایشنامه ای تصور کنیم که به چند پرده قسمت شده باشد و برای هر پرده تعریفی را ذکر کنیم به موارد مشابهی بر می خوریم که هر انسانی به نوعی آن را تجربه نموده و شاید بتوان گفت که مواردی را جبراً گذارنده.

اولین قسمت این نمایشنامه ی پر بیننده به دنیا آمدن است که شامل نوزادی و اتفاقات خاص خود می باشد که چندان مورد نظر نگارنده نمی باشد. دومین پرده ی نمایش بخش نوجوانی و جوانی است که همراه با شور و نشاط و تحرک و بازی و عشق و امید است و نقش بسزایی درجذاب شدن نمایشنامه ی زندگی دارد و بخش دیگری از این نمایش پر رمز و راز و مملو از خاطره ها میان سالی است که همواره همراه بوده با سختی ها و تنش ها و دوندگی ها و نیز شادی ها و موقعیت ها و موفقیت های شغلی و پیروزی ها و شکست هایی که ضمن کسب انگیزه و اندوختن تجربه ها نگرش به آینده و ژرف اندیشی را در خود دارد و همچنین همراه با بسیاری از تراژدی ها یا ملودرام ها و کمدی هایی است که در بوجود آوردن روزها و سال های این دوره ی بسیار مهم نقش آفرینی می کند و قسمت پایانی نمایشنامه ی زندگی دوران بازنشستگی و کهولت و مسنی است که همانند به دنیا آمدن باید آماده ی رفتن شد اما به دنیایی دیگر که البته در باور ما مسلمانان و دیگر ادیان الهی مفهوم تجلی زندگی دیگری است که بسیار پر اهمیت می نماید.

مقصود از طرح این نوشتار مطرح نمودن این سوال بود که در مدت زمان دیدن این نمایشنامه، چند بار با جمله ی اهمیت ندهید روبرو می شوید؟

راستی به چه چیزی نباید اهمیت داد و به چه چیزهایی باید اهمیت داد؟

با توجه با سؤال هایی که در زیر آمده به جواب هایی که در ذهن تان بوجود می آید با اهمیت زیاد بنگرید و در صورت امکان جواب های تان را با نقطه نظراتی که دارید حتماً مرقوم بفرمایید.
۱- اگر بشنوید که دوست یا آشنایی پشت سر شما غیبت یا بدگویی تان کرده اهمیت می دهید یا خیر؟
۲- آگر کسی شما را دروغگو خطاب کرد اهمیت می دهید یا خیر؟
۳- در صورت اینکه بشنوید در خانواده یا محیطی که زندگی می کنید شایعه ای برای تان درست شده آیا اهمیت می دهید یا خیر؟
۴- آستانه ی تحمل شما در شنیدن حرف های نامربوط تا چه اندازه است و آیا به این نوع صحبت ها اهمیت می دهید یا خیر؟
۵- اگرخدای نکرده از پزشک معالج تان شنیدید که بیماری صعب العلاجی دارید آیا اهمیت می دهید یا خیر؟
۶- در کل به حرف های مردم اهمیت می دهید یا خیر؟
۷- شما جزء کدام یک از افراد جامعه هستید، آن ها که به همه چیز اهمیت می دهند یا آن دسته از افرادی که با همه ی مسایل و رخداد های جامعه بی اهمیت برخورد می کنند؟
۸- آیا نوع لباس و حجاب و آرایش ظاهری برای تان اهمیت دارد یا خیر؟
۹- آیا به بوی بد دهان خود اهمیت می دهید یا خیر؟
۱۰- تا چه اندازه به آداب معاشرت و استفاده ی صحیح از لغت و کلمات محاوره ای در گفتارتان اهمیت می دهید؟
۱۱- به خانواده بیشتر اهمیت می دهید یا به دوستان و یا به شغل تان در هر صورت جواب، چرا به دیگری اهمیت نمی دهید؟
۱۲- آیا بی تفاوتی به بعضی از مسایل همان بی اهمیتی است یا این دو موضوعی جدا از هم می باشند؟
۱۳- آیا به گفته های اشخاص دلسوز شما، که می گویند به فلان موضوع اهمیت ندهید، اهمیت می دهید یا خیر؟
۱۴- تا چه اندازه به زندگی پدر و مادر پیر خود اهمیت می دهید؟
۱۵- آیا شما به گفته ها و شنود های کم اهمیت و بی ارزش اهمیت می دهید؟
۱۶- آیا به حرف های خاله زَنـَک بازی که در خانواده ها رایج است و معمولاً موجبات کدورت و نگرانی را بوجود می آورد اهمیت می دهید یا خیر؟
۱۷- آیا در سنین نوجوانی و جوانی می توان در برخورد با رخدادهای زندگی بی اهمیت بود یا در دیگر سنین میانسالی و پیری؟ و تجربه دارشدن یا سرد و گرم روزگار چشیدن و پخته شدن در اهمیت ندادن به بعضی از مسایل چقدر اهمیت دارد؟
۱۸- تا چه اندازه صحبت ها و خواسته ها و نصایح پدر و مادرتان برایتان اهمیت دارد؟
۱۹- به چه میزان به گفته ها و پیشنهاد های فرزندان تان اهمیت می دهید؟
۲۰- آیا به مشاوره و همفکری و ارائه ی راه کارهایی که از طرف همسرتان برای برون رفت از مشکلات زندگی به شما داده می شود اهمیت می دهید یا خیر؟
لطفاً به مواردی که ذکر شد با اهمیت جواب بدهید!

م. راسخی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 22:41  توسط بهادر ریاضی  | 

 

به نام خدا

                                                              

               عکس از استاد علی مسیب زاده


                                  سلام سالار                          

سلام سالار ، سلام پهلوان ، سلام قهرمان ، سلام دلاور ، سلام آزاده ، سلام با مرام ، سلام با وفا، سلام با صفا ، سلام با غیرت ، سلام با صلابت  ، سلام عزیز ، سلام مهربان ، سلام محبوب ، سلام محجوب ، سلام مرد ، سلام ابر مرد ، سلام حسین. و سلام عباس ، سلام علمدار، سلام ساقی ، سلام قاسم ، سلام علی اکبر ، سلام زینب ، سلام علی اصغر ، سلام شهید کربلا، سلام امام حسین ( ع ) .
یادی از ما نمی کنی و ما را در نظر نمی آوری. 
 قهری مگر ؟ یا دلخوری شاید؟
ما که از مریدان درگاه خاندانیم و دلبسته ی جمال یار و چشم انتظار ملاقات .
خرده مگیر که غرق در دنیای دنیا شده ایم و تجملات کشته ما را!
بوی مردانگی ات را دوباره از محرم شنیدم و قامت آزادگی ات را از سرو ، و غرش قدرتت را از رعد و شکوه پایداریت از موج و وسعت اندیشه ات از دریا و حدیث حماسه ی جاویدت را از پرنده ، و طاقت نیاوردم که بسویت پر نکشم .  
دوباره دیوار های شهر مشکی پو شیدند و آواز طبل بر گلدسته ها رفت و با اذان مؤذن عجین گشت و صدای سنج و بوق و دمام در پس کوچه های دیار مرد پرور کازرون پیچیدن گرفت و علم آزادگی سبزت بر مناره ها جای گرفت و کتل ها به حرکت در آمدند و بوی گلاب فصل با رایحه عطر بهار نارنج هم قرین گشت و شمیم شمشیرت در مشامم زنده گشت و من نیز بخود می بالم که ترا دارم که رستم و سهراب و آرشی ، و سیاوشی و حمزه ی دلاور منی . 
و چگونه صبر توان کرد تا عاشورا ، و چگونه می توان گذشت از تاسوعا ؟
مرا چه شده است که فقط در این کوته زمان به یاد توام! و فراموشی می برد از یادم ترا در هر لحظه ی عمر.
که با تو بودن عین زندگی است ، و بی تو بودن بیهودگی .
چگونه گوش دهم به بعضی مرثیه های بی جا ، و چه سان باور کنم ناله ی ترا در کشا کش جنگ ؟
که تو اهل ناله نیستی ، چون تو از تبار نوحی و از نژاد ابراهیمی و از کلام موسایی و به لطافت مسیحی و هم خون محمدی (ص)، تو فرزند دلاور علی یی، تو عشق ایرانیان دلیری.
پس چگونه در باورم رود که بگویند ترا سر بریده اند؟
مگر آرش را می توان به تیر زد؟
مگر رستم را می توان به نیرنگ کشت؟
مگر نوح رامی توان به کشتی غرق کرد؟
مگر یونس را می توان به نهنگ داد؟
مگر ابراهیم را می توان در آتش سوخت؟
مگر موسی را می توان به دریا انداخت؟
مگر مسیح را میشود به دار کشید؟
که به آسمان رفتن معراج است و نه به قتلگاه فتادن !
مگر حسین (ع) را می توان کشت؟
قرار نیست گریه ام بگیرد بر شهادتت ، و غصه ام بگیرد بر رفتنت .
که تو نمرده ایی و نرفته ایی !
پس این نا مهربانی ها و برخی بد مرثیه ها از برای چیست ؟
شاید بدین سبب است که رنجیده خاطری؟
که تحریف و زیاده گویی و بی محتوایی را نمی پسندی !
و بدعت بی علت و بد آهنگی برخی مرثیه های بد باور ترا رنجانده !
که بدنبال ریزش اشکی از چشمان دوستداران تو اند، ولی به چه قیمتی ؟
بی پناهی و بی آبی و درماندگی و خواری و ناتوانی و....؟
هرگز، هرگز، که پناه تو بزرگترین پناه گاه است و تو سیراب عشق لایزالی و نمانده ایی که در مانده باشی !
دل داده ام و نه دل سوخته !
شکوفایم و نه پژمرده !
عاشقم ، به نامت، و به جمالت و به فکرت و به اندیشه ات و به راهت و به خدایت.
این محرم را با تو عهد می بندم که دروغ نگویم و آزاده باشم و زیر بار ظلم نروم و امر به معروف کنم و از منکر باز دارم و نماز بپای دارم و آداب نماز را ، نه خم و راست شدن و نه تزویر و ریا را!
با تو پیمان می بندم که بیاموزم از تو زندگی کردن را ، و وفاداری را از ابوالفضل ، و آزادگی را از حرّ ، و مردانگی را از زینب.
که زینب با آن همه درد ، ناله سر نداد ؟
و خطابه خواند ، و دلاوریت را به یادشان انداخت ، و نژادت را به رخشان کشید، و هدفت را از حقانیت اسلام روشن نمود ، و به آنان فهماند که امانت علی و جگر گوشه ی نبی که بود ؟
و نگویید زینب زار !
که زینب شیر زن است و نه اهل زار زار !
پس گریه بر تو چگونه کنم ، که بر خود می گریم .
اگر هم می گریم ، از این است که در رکابت نبوده ام و هم در کنارت .
نه اینکه می گویند که بریدند و آتش زدند و کشتند و آب نداند و اسیر گرفتند و غریب ماندند و ....!
و جای گله است مداحان را ، که نگویند و نخوانند و ننویسند که سر بریدند و دست از بدن جدا کردند، به خاک و خون انداختند، که حسین و حماسه اش را نفهمیدند.
بلکه شجاعانه جنگیدند و دلاورانه پیروز شدند. 
پس بگویید و بخوانید و بنویسید ، که جنگیدند و پیروز شدند و به آسمان رفتند.
که حسین زمینی نبود و دلبستگی به خاک نداشت و با روح الأمین به پرواز در آمد بر فراز محرم .

و به این نکته بسنده کنیم که :
 
از روی اوست این همه مومن عیان شده           وز زلف اوست این همه کُفار آمده
آن یک ز روی اوست به تسبیح مشتغل            وین یک ز موی اوست به زُنار آمده
 

 یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 13:22  توسط بهادر ریاضی  | 

به نام خدا

سلام قربان

 می بینید که پاهایم را به هم چسبانده ام و بدون حرکت به نشانه ی احترام مقابل شما ایستاده ام و دستهایم به حالت سلام به گوشه ی کلاه گذاشته ام!

بله قربان، امر بفرمایید قربان، اطاعت می کنم قربان، چشم قربان.

اگر اجازه بفرمایید قربان، از حضور مبارک تان تقاضایی داشتم و امیدوارم که قبول محبت بفرمایید ضمن این که باید عرض کنم که کازرون به مسوولین فهیم و کوشا و پرتلاشی چون شما نیاز دارد همان طور که خدمات و تلاش های پی گیر دادستان محترم شهرستان یعنی آقای ایزدی خواه در برقراری نظم و انظباط شهری به چشم می آید جناب عالی نیز توانسته اید در اندک زمان در برقراری امنیت و آرامش و آسایش شهروندان که در نتیجه ی سرکوب اراذل و اوباش به دست آمد و نیز کوتاه کردن دست سارقان و دزد ها قدرت و مدیریت خویش را به مردم شهرستان نشان دهید و حال در جبهه ای دیگر به کمک مردم فهیم و منطقی و با فرهنگ و تابع قانون کازرونی بشتابید و آن نیست مگر حل مشکلات رانندگی در شهرستان که به دلیل افزایش رو به رشد تعداد ماشین ها در سطح شهر روز به روز قابل لمس تر است و با نزدیک شدن به ماه های پایانی سال و فرا رسیدن نوروز و عید باستانی و ورود مهمانان نوروزی به شهرستان شاهد ترافیک بیش از پیش خواهیم بود و با توجه به اینکه از چهل سال پیش تا کنون فکری به حال عبور مرور و ترافیک خیابان ها نگردیده و برای وسعت بخشیدن به خیابان های کم عرض شهر کاری انجام نگردیده و تعداد پارکینگ های موجود در سطح شهر خصوصاً خیابان های منتهی به مرکز شهر که بازار را در بر می گیرند بسیار اندک می باشد و برای آینده ی ترافیکی و شلوغی خیابان های شهر راه کار مناسبی ارائه نگردیده بدین جهت توجه بیشتری از طرف حضرت عالی به این مسئله مورد درخواست است.

جناب سرهنگ سرو قد، لطفاً یک روز وقت گران بها ی تان را به بنده بدهید، البته به اندازه ی یک ساعت، که نیم ساعت صبح و نیم ساعت هم حوالی شب می باشد بیشتر مزاحم تان نخواهم شد، تا در حضورتان باشم و جناب عالی هم با لباس شخصی داخل ماشین بنده یک دوری در خیابان های شهر بزنیم تا متوجه بشوید که در چه خیابان هایی چه مشکلاتی داریم، و در چه ساعاتی از روز یا از شب ترافیک زیادتر از دیگر ساعت هاست و به چه دلیل؟ و در چه خیابان هایی توقف بی مورد خودرو ها و پارک دوبله بر روند ترافیک شهری تاتیر منفی می گذارد و این که همه ی شهر فقط میدان شهدا نیست و دیگر نقاط شهر هم مشکلات خاص خودش را دارد که به دستان توانمند حضرت عالی قابل رفع می باشد منتها نیاز دارد که بزرگی بفرمایید و شخصاً پی گیری کنید.

بنده قصد آن را ندارم که زحمات و ارزش کار ماموران محترم راهنمایی و رانندگی شهرستان را زیر سؤال ببرم اما حضور این عزیزان در بعضی از خیابان های شهر کم رنگ تر به چشم می خورد و برخی متخلفان و قانون شکنان که در بوجود آوردن ناهنجاری های ترافیکی و عبور و مرور ماشین ها و به هم زدن نظم و رعایت نکردن قوانین و مقررات راهنمایی و رانندگی ید طولایی دارند که به جرأت می توان از بعضی موتورسیکلت سواران که گاه در بین آنان به نوجوانانی بر می خوریم که تجربه ی موتور سواری را نیز ندارند نام برد که از این موقعیت سوء استفاده نموده و با زیر پا گذاشتن حقوق دیگران از چراغ قرمز عبور می کنند و یا دور ممنوع را رد می کنند یا سبقت هایی غیر مجاز می گیرند یا جلو پل و یا دوبله پارک می کنند و یا صدای بلندگوی سیستم ماشین شان را بیش از حد بالا می کشند که جداً آزار دهنده است و یا این که....

البته بنده از یکی از دوستان شنیدم که جناب عالی با اینکه جوان هستید ولی بسیار توانمند و با تجربه و دارای مدیریت خوب و عالی هستید و از طرف وزیر محترم دفاع شخصاً معرفی شده اید و در همین ابتدای ورودتان به شهرستان کازرون سبب خیر شده اید و توانمندی های خویش را به ثبت رسانده اید اما می طلبد که بیشتر با هم فکری برخی از افراد دلسوز شهر که مطمئناً جناب عالی را در روند بهتر شدن کار نیروی انتظامی کمک خواهد کرد به مسائل و مشکلات شهری برسید و صد البته خودتان در مصاحبه هایی که با جراید محلی داشتید به این موضوع اشاره فرمودید که جای خوشحالی است و این طرز فکر حضرت عالی مورد احترام مردم شهر قرار گرفته و ضمن آرزوی موفقیت برای جناب عالی آماده ی هرگونه همکاری با شما برای رفع معضلات و نارسایی های شهرستان چه از نظر اجتماعی و چه رفاهی و چه امنیتی و خصوصاً ترافیکی می باشیم. 

اگر اجازه بفرمایید از خدمتتان مرخص شوم قربان.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 13:15  توسط بهادر ریاضی  | 

به نام خدا

   اره اداره برق

آقای اداره ی برق دست نگه دار، این چه کاریه که می کنی؟ بچه که زدن نداره؟ بیا پایین، صلوات بفرست.

با شما هستم، کمی صبور باشید، هر کاری یک راهی داره، چرا از راه خودش وارد نمی شوید؟

مگه نمی دونید تو این کم آبی و خشکسالی با چه زجر و جان کندنی و با چه نق زدن هایی به جان شهرداری این درخت ها را آبیاری کردیم؟ و چقدر صبر کردیم تا قد کشید و برای خودش یک درخت سرسبز شد و سایه ای بهم زد، حالا  شما مفت و مجانی داری می بُریش؟

قربونت برم ، فدات بشم، سعی کن اون شاخه هایی که نزدیک به سیم برق شماست را فقط هرس کنی
یا اون قسمت هایی از سیم برق شما که در معرض برخورد با شاخه های درخت است را عایق بگیرید. کاری نکنید که به سیم آخر بزنیم! به خدا گناه داره ، مگه نمی دونی که مفت و مجانی و با انرژی خورشیدی فتوسنتز درست می کنه و کیلو کیلو اکسیژن پس میده، آنوقت شما میای سر درخت را قطع می کنی و یک تنه ی زشت و بی خاصیت را به معرض دید مردم شهر می گذاری؟ نکنه جریان کلاه بیار است و تو داری سر می بری! پس این کار را نکن، آی نفس کش، مگه خودت نفس نمی کشی؟

پس چرا یک موجود زنده  را که داره نفس می کشه با این وضع فجیع داری به خاک می نشونی؟ فردا جواب خدا را چی میدی؟ فکر می کنی این شاخه های درخت، شما را تو قیامت راحت می گذارند؟ مطمئناً که نه!

 چون اگه خدای نکرده رفتی بهشت و خواستی یک دقیقه زیر سایه ی درختان بهشتی کپه ی مرگت را بذاری و بخوابی همین شاخه می یاد و میره تو چشمت و توی سوراخ دماغت!!! و چشمت هم کور می شه و دیگه نمی تونی حوریان بهشتی را ببینی! و اون جاست که معنی برق گرفتگی را می فهمی! اگه هم خدا کنه و جهنمی شدی با همین چوب درختانی که بریدی و روی زمین انداختی تا خشک بشن تو را می سوزونن و آتش جهنم را شعله ور تر می کنن ،پس اگه دلت حالا به حال مردم شهر سبز نمی سوزه، اقلاً به فکر قیامت خودت باش.

از من گفتن و از تو نشنیدن!

طناز کازرونی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 23:27  توسط بهادر ریاضی  | 

This code show pagerank by parstools.com